تبلیغات
fabrike - دل داشته باش
تاریخ : جمعه 20 آبان 1390 | 04:24 ب.ظ | نویسنده : کسری
یک زن جوان در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود.

چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. همراه کتاب یک بسته بسکویت هم خرید.

او بر روی صندلی دسته دار نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. در کنار او یک بسته بیسکویت بود و در کنارش مردی در حال روزنامه خواندن بود.

وقتی که او نخستین بیسکوت را در دهانش گذاشت متوجه شد که مرد هم یک بیسکویت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد:« بهتر است ناراحت نشوم شاید اشتباه کرده باشد.»ولی این ماجرا تکرار شد. هربار که او یک بیسکویت بر می داشت آن مرد هم همین کار را می کرد. این کار او را حسابی عصبانی کرد ولی نمی خواست واکنش نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکویت باقی مانده بود پپیش خود فکر کرد:« حالا ببینم این مرد بی ادب چه کار خواهد کرد؟» مرد آخرین بیسکویت را نصف کرد و نصفش را خورد.

این دیگه خیلی پر رویی می خواست! او حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست چیز هایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه ی اعلام شده رفت.

وقتی داخل هواپیما روی صندلی اش نشست دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساکش قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکویتش آنجاست باز نشده و دست نخورده!

خیلی شرمنده شد!!از خودش بدش آمد... یادش رفت بیسکویتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکویت هایش را با او تقسیم کرده بود بدون آنکه بر آشفته و عصبانی شود


  • آسمان
  • مجتمع طلائیه
  • ضایعات