تبلیغات
fabrike - خیانت2
تاریخ : شنبه 31 تیر 1391 | 11:28 ق.ظ | نویسنده : کسری

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 

-  می  خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

-   نام دختر چیست ؟   

مرد جوان گفت :

-   نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . 

پدر ناراحت شد .

 صورت در هم کشید  و گفت :.....


-  من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود 

. با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

-  مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . 

مادرش لبخند زد و گفت :   

-  نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . ! 

برو بچ من پروفایلم فعال نیس ولی هر سوالی هس ازم بپرسید تا اونجایی که بشه جوابتونو میدم

نمایش نظرات 1 تا 30

  • آسمان
  • مجتمع طلائیه
  • ضایعات